تبليغاتX
حنا
تا بی نهایت ممتد
ماجرای ناپدید شدن شهرزاد شادمان

 

نویسنده وکارگردان : علی منصوری

 

مشاور کارگردان وطراح لباس  :ساناز بیان

بازیگران(به ترتیب حروف الفبا به ترتیب حروف الفبا)

علی باروتی

همراز بیان

پژمان عبدی

آیه کیان پور

 

برنده ی جایزه ی بهترین متن از دهمین جشنواره تئاتر دانشگاهیان

برنده ی جایزه ی بهترین نقش خوان زن از دهمین جشنواره ی تئاتردانشگاهیان

کاندیدای بهترین کارگردانی از ششمین جشنواره ی سراسری تئاتر بانوان

برنده ی جایزه ی بهترین پوستر وبروشور از ششمین جشنواره ی تئاتر سراسری بانوان

برنده ی جایزه ی اول بازیگری زن از ششمین جشنواره ی تئاتر سراسری بانوان  

 

نهم تا ۲۸ آبان ماه .سالن گوشه فرهنگسرای نیاوران

ساعت ۱۸:۳۰

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 14:56  توسط حنا  | 

می خوام بنویسم ولی نمی تونم انگار خواب رفته  دستام .یا شاید...  نه !نمی دونم ذهنم .آهان شاید دارم خواب تورو میبینم دوباره ! یه نقشه بکشم برات چطوره ؟!میخوام ببلعمت !.... قورتت بدم ! میخوام پاشی  یه دفعه از خواب و ببینی مثل پدر ژپتو تو شکم نهنگ اسیر شدی یا مثل یونس پیامبر محکومی به این غار تنگ وتاریک این طوری نمی تونی از جات تکون بخوری منم می تونم  تا ته حرفامو بهت بزنم فکر خوبیه نه . خودت چی فکر می کنی؟ شایدم بتونم یه کار دیگه بکنم واسه نگه داشتنت . مثلا شاید   ۲ تا میخ فرو کنم تو پاهات  و بعد وصلت کنم به یه جا کلیدی قرمز که روش عکس یه قلب تیر خورده داشته باشه . چطوره هان !نظرتو بگو من ناراحت نمی شم آخه می دونی اینقدر عاشقتم که دلم نمیاد بدون موافقتت کاری انجام بدم . راستشو بگو چطوری میشه ۲ دقیقه تورو یه جا نگه داشت آخه من می خوام باهات حرف بزنم .هان فهمیم بکنمت تو یه تابوت و روت سیمان بریزم چطوره نه نگران نشو بعدش درت میارم و سیمانهای اضافه رو می تراشم بعد تا ابد یه گوشه می ایستی مثل یه کپی برابر با اصل از داوود میکل انژ و به من لبخند می زنی شایدم همه ی دنیا عاشقت بشن . هوم؟فکر خوبیه نه؟ اینطوری تو جاودانه میشی باشکوه و بی نظیر  . منم اینقدر بهت نگاه میکنم تا زمان ازم بگذره و دنیا تموم بشه و من بمونم وتو .ولی نه اینجوری صداتو نمیشنوم ....بهتره تو بری دنبال زندگیت و منم مثل همیشه فقط نگات کنم این جوری خیلی بهتره عزیز دلم خیلی بهتر  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 11:42  توسط حنا  | 

چرا این ناخن های بلند زمین
هی فرو می رود....... فروووووووووووووووووووووو
در انگشت پاهایم  ( باز..........
 باز........)
چرا گیر می کنم؟!!!
گم می شوم؟؟؟!
جا می مانم باز
و تو
باز هم که تاب نمی آوری
نمی آوری ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی باز
تا آخر حو صته ی اشک ها یم!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 23:30  توسط حنا  | 

دستم رو فرو میبرم تو رنگ قرمز و با آب رقیقش میکنم و می پاشم رو کتون سفید . صبر می کنم تا یک کم خشک بشه .صدای عجیب خواننده ی زن تو گوشم می پیچه و کلمات با یه ابهام تلخ واریزمی شن تو فضای خودم ونقاشیم....تو دلم می گم انگار داره می زاد .چه غمی داره تو صداش دلم می گیره ....انگار تمام بدنش داره از هم وا میشه درد زایمان......مثل درد من سخت و شیرین.شیرین ؟ مثل عسل........ناله میکنه انگار با عسل موهاشو چسبوندن به هم وحالا می خوان شونه کنن ....انگشتای قرمزم رو بو می کنم و عطسه م می گیره و رنگ مالیده میشه رو دماغم وهمه جا بوی انار میگیره .....ناله می کنه خانومه وحس میکنم بردنش ته یه غار سرد و تاریک از اون ته غار با دستای بسته زمین رو چنگ میزنه و ناله میکنه.مثل گربه سفیده که 5 سال پیش زمستونی زاییدنش گرفته بود .هر شب تا صبح ناله می کرد زیر پنجره ی اتاقم .....هیچ جوری نتونستم بگیرمش بیارمش تو آخرش مجبور شدم خودمم همراش تا صبح اشک بریزم وناله کنم ...اون موقع نمی دونستم دارم میزام از اون زمستون تا حالا اخه منم ودرد زایمان. انگار جنینم خوابش برده. نمی خواد بیاد ...

pedaling through the dark currents

دست وپا میزنم توی خفقان سیاهی و پیش می رم با لبخند. یه قطره رنگ قرمز می پاشه تو چشمم. یاد دختر خوبای تو فیلما می افتم که همیشه دارن انار دون می کنن و چادر سفیدشون لکه میشه یه قطره انار از چشم چشم به راهشون اشک میشه ومیاد پایین .....وای از پسر خجالتیه که تو گل فروشی جامونده وهنوز بلد نیست تو چشم یه دختر نگاه کنه وبگه دوست دارم.... -اه نمی خوام اسطوره بشم - قطره ی قرمز ازگوشه ی چشمم با یه جهش خودشوپرت میکنه تو بغل کتون سفید- یه انار- زیر لب غر می زنم این پایانامه منم که انگار طلسم شده .....یا این جنینه که خوابش برده لابد اونم طلسم شده.....اما یادم میفته که هیچ نیرویی نمی تونه من و زنگیموطلسم کنه....اناره میشکافه از هم ...مثل یه زن آبستن ...میشکافه با درد و هزارتا الماس سرخ ازش میریزه بیرون....حالا خونه که جاری میشه تو رگ وپی زمین و برکت میاره واسه چشمای منتظر.....ناله ش کش میاد...سوسن های سیاه پاره میشن تو صداش...وناله می کنه از نشان دار شدن تن وروحش ....میگم : چه مویه ای می کنی بانو! یه عشق داره متولد میشه نه!؟ نه ...نطفه ش داره بسته میشه ....پس حالا زاییدن هات مونده ....فریادش بلند میشه گوشم رو میگیرم یهو هر چی میشنوم قرمزه ....با انگشتای کبود به خواب زمستونی میره و تکرار می کنه:

I m gonna keep all to myself

سه تااز انگشتام رو مزه مزه می کنم. آخرین قطره های رنگ قرمزرو که مثل خون از انگشتام می چکه قورت میدم....نمی دونم چرا همه چیزو باید لمس کنم بچشم بو کنم تا بفهمم. این عادت بچگیمه- مثل حیوونا- به بدوی ترین شکل ممکن!!!میفهمم غلظت رنگ برای ادامه ی جنگ خونین انار وکتون سفید مناسبه ......رنگ قرمزاز گلوم رد میشه میره تو تن وگوشت وخونم. یه چیزی تو بطنم تکون می خوره .....غش غش می خندم دستام میشه شیشه ی شراب سرخ و ریسه میرماز دیدنش... تو خنده به جنینه میگم :اه تو بیداری فکر کردم مردی ....میشم یه انار در حال شکافته شدن ....همین نزدیکی هاست روزی که هزارتا الماس سرخ از فکر وروحم بریزن بیرون و برکت بشن واسه زمین وچشمای منتظر...با خودم فکر می کنم پس این تاخیر 5 ساله مال رنگ قرمز بود که از جنینم دریغ می کردم....صدای زن آروم تر میشه میشنوم:

I love him.I love him

و من تکرار می کنم:

she love s him .she love s him

و........چشمام رو می بندم و.....می بینم که جنین درونم در آستانه ی تولد با یک انارسرخرنگ در دستانش تکرار خواهد کرد:............

you love him .you love him

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 12:58  توسط حنا  | 

لمیده شده ...فرو رفته تو نرمی مبل ...پام تیر می کشه از بس وایستادم صبح تا حالا..عکس بالای شومینه با آتیش نگاهش گرمم می کنه...دوباره نگات می کنم فرو رفته تو نرمی مبل.....نفس نفس می زنه...آتش شومینه انگار صورتشو لمس میکنه ...نکنه موهات گر بگیره ...انگار یه سیلیه محکم خوردم از اتش... صورتم می سوزه-  تا حالا کتک خوردی ؟ از مردا ...نمی دونم یادم نیست مرد وزن نداره که- ... نگاش می کنم خوابش برده

عکس شعله ها افتاده رو صورتش...چشمات شده رنگ آتیش ...گوله شدی.. آب نشی برفک من !  دلم هری میریزه پایین از دیدنت ...از طره ی مو هات که سایه ش پهن شده رو پیشونیت...از لبای نیمه باز ودندونای

خرگوشیت ...از به شماره افتادن نفست...ازانگشت اشاره ت که لای کتابت جامونده....چه درگیر فلسفه شدی این روزا عزیزدلم...بابا ول کن چسبیدی به یه مشت دلیل ومدرکی که امروز ثابتش میکنن فردا خودشون زیر پا میذارنش... زندگی چشیدنیه... باید لمسش کنی... بوش کنی.. بفهمیش.. اگه بیداربودی به اینجا که میرسیدم تو چشمام زل میزدی و یه وری می خندیدی که قند تو دلم اب بشه و بعد  صدای اعتراضت درمیومد که :خب اینا که گفتی یه جور فلسفه س دیگه خانوم خانوما منتها فلسفه ی تو از هیچ جاهم کش نرقتیش ...بعدم می خندیدی و دندون خرگوشیات پیدا میشد ...مامان می خندید و دندون خر گوشیاش پیدا میشد و می گفت جای من نیستی بفهمی وقتی تو عسل چشمات نگاه می کنم چه طوری دلم هری میریزه پایین ....نگات می کنم چه شیرینه عسل چشمات...چه سرخه حلقه ی سفید دورش ...مثل ماه ...عکس بالای شومینه نگاهش انگار دیگه نمی چرخه رو رفتارم 

دورش ...سردته گوله شدی ...دستت رو می گیرم و بلندت می کنم ...سر جات بخواب ماه نازنین من !میشنوم می گی:صب...زو...بیدا..م کن...لحاف گل گلیه که می گی مثل مال بچگیامه رو می پیچم دورت وخودم می شینم کنار تخت و غرق تماشات میشم...سحر میشه ..سپیده سر میزنه ...آفتاب طلوع میکنه ... اشک من توم نمیشه از دیدنت

بند نمیام ...خسته نمیشم از دوست دارم گفتنت...از نوازش موهات ...از بوییدنت بوسیدنت...-پرده رو بکش آفتاب

میفته تو چشمم...چشمت افتابی میشه خورشیدمن ...نگام کنی گرم میشه تنم جون می گیرم باهات میام تا ته دنیا...

عسل می مالم رو نون و فرو می برم توشیر...غش غش می خندی از عسل که کش میاد ودستات نوچ میشه... یه جمله ای سر هم می کنی با ادبیات وتاکیدای خودت که یعنی شیرش سرده  ...گوشه ی لبت رو پاک می کنم ...چه شیرینه عسل چشمات ماهک من ...قاشقتو می کوبی رو میز چوبی اشپز خونه وغش غش می خندی....خیس خیس بارونی پشت در بغض می کنی و چشمات میشه شعله ی سر کش ...خندم میگیره از دیدنتچی شده عزیز دندون

 خرگوشیات کو؟...گریه نداره که ...در میاد دوباره...مامان می گفت خوب شد تو دندونات ردیف وصاف شده ها نه؟! به من نرفتی مثل باباتی...میگم خوب شد تو دندونات خرگوشی شدا نه به من نرفتی مثل...کیفتو پرت می کنی می دویی تو اتاقت.... من غذا نمی خورم....مامان می گفت یعنی چی که هر روز یه بهانه میاری غذا نمی خوری

....میگم من چشمام قشنگه؟ می گه کی بهت گفته؟...میخوام بدونم ...آ خه تو که هیچوقت....میگه مهم نیست خوشکل باشی باید ادم باشی ...میگم چشمات چه قشنگه عسل من ...هر کی بهت گفته راست گفته...موهات رو شونه می کنیو میریزی رو شونه هات یهو درد میپیچه تو کمرت... میشینی... اشک تو چشمات جمع میشه...چیزی نیست عزیزکم داری بزرگ میشی...نگاه می کنم به چشمات که عاشق شده به دلت که می تپه ...میگی درد... درد میکشم با درد ت اشک می ریزم با اشکای تلخت ...عاشق میشم دوباره ...دوباره قاب عکس بالای شومینه جون می گیره با اشکام... چشماش میشه شعله های سرکش... کش میاد نگاهش مثل عسل...شیرین میشه خاطراتش تو ذهنم گم میشم تو پیچ وخم شب و رویاهات که اوج می گیرن دوباره جوون میشم ...با هر غلطی که میزنی تو خواب...دلم لیز میخوره وسط یه عالم قصه ...قصه... قصه ...یکی بود ..یکی نبود...یه روز یه مامانی بود ...یه دختری داشت...
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 15:15  توسط حنا  | 

این جا زمین آبیست و آسمان گردست

این جا در هر قطره یک بار می شنوی : دوستت دارم

این جا تو خرچنگ می شوی و من ماهی

وعشقت چنگال های در تنم 

و بوسه هایم حباب های بی پایان

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 1:41  توسط حنا  | 

خداوند شبان من است ؛ محتاج به هیچ چیز نخواهم بود. در مرتع های سبز مرا می خواباند  به سوی آبهای آرام مرا رهبری می کند و جانم را تازه می سازد ... او به خاطر نام پر شکوهش مرا به راستی هدایت می کند.چون از وادی سایه موت بگذرم نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی عصای شبانی تو مرا تسلی خواهد داد از من چون میهمانی عزیز در حضور دشمنانم پذیرایی می کنی و جامم را لبریز می سازی . هر اینه نیکویی و رحمتت تمام عمرم در پی من خواهدآمد و من تا ابد در خانه ی تو ساکن خواهم بود

 

                                                     مزامیرداود(کتاب مقدس) 

  

      

و حال خداوند که آفریننده ی توست چنین می گوید :مترس زیرا من بهای آزادی و آ رامش تورا پرداخته ام تورا به نام خوانده ام و تو از آن من هستی .چون از آبهای عمیق بگذری من با تو خواهم بود و چون سیل مشکلات بر تو فرو ریزد غرق نخواهی شد .چون از میان آتش روی شعله اش تورا نخواهد سوزانید، زیرا من خداوند ، خدای مقدس تو هستم و تمام ممالک جهان را فدای تو خواهم کرد زیرا تو برایم عزیز و گرانبها هستی ....مرا ستایش نمیکنید واز من خسته شده اید.... بخور برای مذبح من نخریدید .عبادتم نکردید وهر روز بار گناهانتان را به من تقدیم کردید وبا خطایای خود مرا به تنگ آوردید.....  اما من به خاطر رحمت نام خود گناهانت را محو ساختم و خطایایت را دیگر حتی به یاد هم نخواهم آورد........بازگرد! زیرا بهای آزادای تورا پرداخته ام.... مترس زیرا آن هنگام که مرا نمیشناختی تورا به نامت خواندم  

                                               

                           اشعیا(کتاب مقدس)                 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 16:42  توسط حنا  | 

تکیه داد به لبه ی پنجره وچشماشو گشاد کردو شونه بالا انداخت. گفتم : این یعنی نمی دونی؟ گفت : یعنی مهم نیست... گفتم : خب حالا باید چیکار کنیم ...اگه دوباره شونه بالا بیندازی چیغ می کشما !!!!!گفت : خب جیغ بکش اصلا شاید مشکلت اینه که هی جیغتو قورت میدی ؟! تا حالا امتحان کردی ؟ چیو ؟ اه جیغو دیگه ... نه نمیتونم دوست ندارم اینکارو ...اصلا ولش کن حالا چیکارم داری ؟ گفت : تو کارم داری ؟ من! نه بابا من اصلا تورو نمیشناسم که. گفت: مهم نیست .گفتم : پس چی مهمه ؟ گفت : این که تو یه عالم اشک نریخته داری که اینقدر نگهشون داشتی تو دلت که دلت خفه شده ! میخوای سر بذاری روپاهام گریه کنی ؟ نترس من زیاد خیس شدم .عادت دارم . گفتم : من عادت ندارم رو پای غریبه ها سر بذارم . گفت: مطمئنی؟  چیو ؟ گفت این که رو پای غریبه ها اشک نریختی تا حالا؟ گفتم : مهم نیست ............................................................................! سرم از رو پاهاش بلند کردمو چشمام از روی دامن خیسش  رقصید رفت  بالا تا رسید به چشماش که به ماه پشت پنجره خیره شده بود ... گفتم : حالت خوبه ؟! با لبای لرزون گفت : آره خوبم به ماه که نگاه می کنم یاد یه چیزی میفتم . گفتم اه منم همیتطور .... یاد چی ؟ یاد یه عشق قدیمی گفتم : اه منم... یعنی تو با این ریخت وقیافه عاشقم شدی ؟ گفت مگه عاشق شدن به قیافه ست گفتم نمی دونم ( یعنی شونه انداختم بالا  )...   خب چی شد؟ گفت : هیچی .گم شد . گفتم: میدونم چی می گی .میخوای سر بذاری رو پاهام گریه کنی .نترس! من زیاد خیس شدم عادت دارم ... گفت نه نمیتونم . گفتم چیه نکنه من برات غریبه م . گفت نه مشکل من یه چیز دیگه ست گفتم چی ؟ گفت : اگه سرمو بذارم روپات  بال هام می ره تو چشمت گفتم : آهان راست می گی تا حالا بهش فکر نکرده بودم . پس تو با چی  دلت آروم میشه . گفت : با یه بوسه . گفتم : یعنی ببوسمت گفت :  نه من میبوسمت . گفتم :خب این که خیلی خوبه ؟تا حالا بوسه ی فرشته ها رو امتحان نکردم . گفت: اما  باید چشماتو ببندی؟ گفتم قبوله اینم از چشمام ..... وقتی چشمامو باز کردم یه خواب سفید روتو خاطراتم ذخیره داشتم  و یه لبخند ممتد رو هدیه گرفته بودم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 14:20  توسط حنا  | 

انگار همیشه به اینجا که می رسم کم میارم حس می کنم گم شدم ...می دونم راستش که چند قدم بیشتر نمونده .یه چیزی تو ته دلم همونجا که یه زخم عفونی قدیمی جا خشک کرده همونجا که تو میشناسیش.میشناسیش دیگه مگه نه؟   همونجا انگار یه نفر که نمیشناسمش از ته خوابام صدام می کنه و می گه چند قدم بیشتر نمونده برای رسوندن این بار سنگین به مقصدی که نمیشناسمش ... تو  اما مثل گم کردنی !مثل ترس عجیب شب امتحان که خواب می بینی دیر رسیدی به جلسه !یا اشتباهی یه درس دیگه رو خوندی .تا حالا اینجوری شدی؟ تا حالا شده از خونه بیای بیرون .سوار تاکسی بشی بعد یه ترسی ته دلتو بلرزونه که کیف پولتو نیاوردی با خودت وبعد دستات کرخ شه و تو یک صدم  ثانیه هزارتا فکر بیاد توسرت تا دست کرخت با مغز گیجت همکاری کنه کیف پولتو از تو جیب شلوارت در بیاری ویه نفس راحت بکشی؟ یا تا حالا شده یه شیئ قیمتی رو وسط یه ایستگاه اتوبوس شلوغ جا بذاری؟ تا حالا خودت جا موندی وسط اتوبوس ها یا خوابات؟ خواب دیدی تا حالا که لخت از خونه اومدی بیرون یا وسط اتاقت خوابت برده و یه پنجره ی بزرگ بالای سرته و آدما از پشتش رد میشن وبهت نگاه می کنن بعد عرق سرد بشینه رو تنت ؟ تا حالا عرق سرد کردی؟ تو سالهاست که روزی هزار بار منو فرو می بری تو تمام این ترسها و بعد که به خودم میام می بینم زیر چشمام چروک شده و ودستام با یه سردی مدام برات می نویسه ... خوشحالی و خستگی من از جنس ادمای دیگه نیست که یه اتفاق باعثش بشه هیچی تو این دنیا اونقدر برام مهم نیست که نگرانم کنه نبودنش یا بودنش خوشحالم کنه طوری که غم تورو از یاد ببرم ...من از تو پرم... همیشه... لبریز... بایک اشتیاق همیشگی ویک صبر همیشگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 21:22  توسط حنا  | 

خسته م .دلم می خواد بخوابم نشنوم چی می گی .دوست دارم به این همه کار مونده فکر نکنم بی خیال پای تلویزیون خوابم ببره مامانم پتو بکشه روم و سوپ داغ بیاره بخورم .از خواب بیدار شم ببینم همه جا سفیده جیغ بکشم بگم : اخ جون مدرسه ها تعطیله!!! دلم می خواد همیشه زمستون باشه .همیشه شومینه روشن باشه. همیشه تو برام شعراتو بخونی قصه هاتو... دوست دارخوابم ببره رو پاهات و خاطر ه ی صدات کابوس تمام نبودنات نشه که هر بار میخوام فراموشت کنم هر بار میخوام یادم بره که یه روزی بودی هر بار می خوام عاشق بشم دوباره بپیچه مثل باد و تکرار کنه.... که دیگه میترسم خودمم تکرار کنم چشماتو بستی و چی گفتی که این همه سال خاطره شدی برام دلم می خواد برگردم به روز اول دانشگاه که هنوز ندیده بودمت ...برگردم واون چیزی که تو اون روزا جا گذاشتمو پیدا کنم ...برگردم و عاشقت که شدم بهت نگم صبر کنم مثل دختر خوبا که خودت بهم بگی .یا اصلا عاشقت نشم.یا بخوابم بیدار که شدم همه چیز درست شده باشه...تو او مده باشی خستگی هام رفته باشه.تو قصه هاتو بخونی برام. من خوابم ببره از خواب که بیدار میشم نرفته باشی .دوست دارم باز صداتو بشنوم باز حرفای خوب بزنی ...دوست دارم برگردم به اون روزا که داداشم داداشک بود واصلا نگرانش نبودم با اینکه همیشه سر زانوهاش زخم بود.اون روزا که راحت می خندید راحت گریه می کرد.. میتونستم باهاش حرف بزنم و اصلا نمیدونست موسیقی آلترناتیو یعنی چی!!!اون روزا که تنها چیزی که به وجدش می آورد آرم برنامه کودک بود و پسر بچه کارتونیه که هی صفحه ی تلویزیون رو قدم میزد بعد داداشکم اداشو در می آورد ومن ریسه می رفتم ..دلم میخواد ریسه برم نه از گروتسک عجیب یه نمایش ! نه از به طنز کشیدن یه مفهوم فلسفی وسط یه داستان نه دلم میخواد ریسه برم از شنیدن یه جوک بیمزه از سر خوردن روی یخ های نصفه نیمه ی صبح های مدرسه!از پشمک سفیدا که باهاش پیرمرد پیرزن می شدیم !که فکر میکردیم پیرشدن خنده داره .دلم لواشک یواشکی میخواد

عشق یواشکی بوسه های یواشکی ...نمیخوام دیگه از پست مدرنیسم وذن وبودا بشنوم ...برام مهم نیست باور میکنید  خدا رو یا بعد این همه سال اعتبار میخواین ببریدش لای منگنه تا اعتراف کنه اساسا وجود خارجی نداشته  .میخوام فکر کنم افریقا فقط یه تصویر تو اخبار ساعته 9 و هندی ها همشون عین  فیلما رنگ و وارنگن .دلم میخواد سرمو بذارم روشونه ت عطر موهام بپیچه توسرت چشماتو ببندی و بشنوم باز  که میگی : چقدر خوبه ...چقدر خوبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و من دیگه کابوس نبینم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 13:59  توسط حنا  |